|
زمانی عاشق سرما بودم
زمانی چرخ میزدم در میان تمام نوازش برگ شاخه های بید زمانی گم میشدم در میان گرما و سرما و لطافتشان اما حالا حالا در میان این برگ های سرد در میان ... اگر افتاب نبود ... میدانم اگر افتاب هم نبود حتما بودنم معنایش را از دست میداد حتما باز افتاب هست باز... اما اما تنهایی معنا نمیدهد باید تلفیق باشد تلفیق زشت و زیبا تلفیق گرما و سرما و ... دعا کنید کاش غافل نشویم از لذت داشتن !
مگذار لذت بودنت در میانه خارهای بیابان خش بردارد! لحظه,لحظه است ,حواست به کوله اش باشد,هر چه باشد اشک یا لبخند غفلت یا بیداری اشتباه یا صحیح محض ! یادت باشد لحظه است , درنگی در ثانیه ,نگاهت را جا خواهد گذاشت در ثانیه !! ای کاش کنایه نبود
ای کاش در و دیوار نبود ای کاش میشد سر در اورد از قانون دنیا از قانون انسانها از قانون خدا ای کاش میشد داد زد ای کاش میشد گفت اما اما بدون ترس ای کاش میشد فهمید تمام فهمیدنی ها و نامفهومی های دنیا رو . . . کاش ها همه کاشند و تعبیری از یک اه. ای کاش هیچ وقت کاشی نبود کاش.... خوش به حاله انان که با پای زمینیشان راه اسمان کز میکنند و با سری در اسمان قدم در بهترین های زمین !
ضبط میشه ... نور... وبلاگ ... راوی ... حرکت : یقه بارونی ِ بلند و سیاهش رو به سبک کاراگاههایی که توی فیلم های زمان بچگیش دیده بود وبه نظرش خیلی مرموز ودقیق می اومدند،داد بالا و کلاه لبه دارش روکشید روی صورتش تا یه وقت کسی خلوت اون و شب رو به هم نزنه. جهت نگاهش زمین بود.چشم هاش همراهتراز همیشه با هر قدمی که برمیداشت دنبال اون یکی قدم ،جهت نگاهش عوض میشد.انگار داشت تمام مسئله هایی که مدتهاست نتونسته به جواب برسونه رو،توی نورچراغ های فانوس مانندِ کنار رودخونه و سوسوهای چند ستاره تک و توک تو یِ اسمون حل میکرد.غرق ِ غرق بود ؛ اما نه روی یه صفحه کاغذ با تصویری از یه میز محاکمه ! بلکه انگاری داشت اونها رو ،روی یه بوم سه بعدی حل میکرد؛ بومی که پس زمینش به شکل ترک های سنگفرش خیابونه کنار رودخونه بود و صدای ارام جریان رود همراهی بود در ان سیاهی لطیف شب. عین ِ یه اداره ی درهم و برهم ،برای حل هر چیزی ،میرفت سراغ روز و حادثه و خاطره ای که گاهی لبخند رضایت رو روی لبهاش حک میکرد ،گاهی بغضی نباریده رو توی چشم هاش یاد اوری میکرد و گاهی هم که از شدت عصبانیت چین های بین 2 ابروش بیشتر از همیشه جلوه گر میشدند. اهسته اهسته قدم بر میداشت ،انگار فرصت حل کردن اون مسئله ها فقط به اندازه به پایان رسوندن اون سنگفرش ها و رد کردن نیمکت هایی بودند که زیبایی و خلوت ِ نشستن ،بیشتر از هر وقت دیگه ای تو رو ترغیب میکردن به چند دقیقه ای لم دادن و زل زدن به اسمون اونم همراه با نوایی از جنس اب. صدای قدم هاش مثل تیک تاک ساعتی بودند که سالها بود به صداش عادت کرده بود. گاهی به جلوش و سایه هایی که توی اون سیاهی بر روی دیوار اپارتمانهایی که سمت راستش دیده میشدند نگاهی میکرد. توی همین حس و حالها بود که... شاید ادامه داشته باشه شاید هم اگه تو دوس داشتی میتونی ادامش بدی !! سلام. هیس ! دنیا به ۲ دقیقه سکوت نیاز دارد. باور کن !! هیسسسسسسسسسسسس..... نظر شما چیه ؟! وقتی میشه با یه نگاه فاصله ها رو طی کرد و فرسنگ ها رو با یک پلک به هم زدن پشت سر بزاریم پس چرا بیاییم و لغات را صرف گفتن کنیم ؟! صرف گفتن چیزهایی که میشه فقط با یه نگاه گفت . ساعت ها حرف زد بدون بیان حتی یک کلمه !! ناگفتنی ها را گفت ٫ بدون دلهره و ترس !
تلخ یا شیرین. میترسم از دانسته های ندانسته !! کاش میدانستم پیش ار انکه او برایم بگوید نداسته های دانسته ام را...
دیر زمانی است سرمشقهای استاد پیرم "زمانه" روی هم جمع شده است.کمی دیگر بگذرد وسعتشان تمام پهنای زندگیم را خواهد گرفت و دیگر جایی برای زندگی بر روی قالیچه ۳ در ۴ زنگیم نخواهم داشت. هر روز که به دیدار استاد میروم سراغ سر مشق ها را میگیرد اما من هر بار سر افکنده تر از دیروز سر خم میکنم.چون نمی توانم انها را مشق کنم.میدانی چرا ؟؟ اخر قلمم را گم کرده ام و هر چه به دنبالش میگردم نمی توانم پیدایش کنم.ایا تو میدانی قلمم کجاست؟ قلمم قلم خوبی است ولی یادم نیست جنسش چه بود شاید یخ.شاید چوبی از درختان چند ده ساله و شاید هم از جنس کاغذهای بازیافتی.نمی دانم مثل خیلی چیزهای دیگری که این روزها یادم نیست. قلمم جادویی است.هر چه میخواستم مینوشتم.هر چیزی که حتی تصورش هم به ذهن نمیرسد. وقتی روزهایی را که قلم به دست تمام مشق هایم را شاد و بی خیال مینوشتم را یه یاد می اورم ٫بغضی غریب و نا اشنا در گلویم برای خود جایی باز میکند. حسرت لحظه های شیرین گذشته و شرمندگی های کنونی ام دیگری توانی برایم نمیگذارد که به دنبال قلمم بگردم. دلم برای قلمم ٫ برای لبخند استادم و برای لحظات شیرین و تکرار نشدنی گذشته تنگ شده است. تو میدانی قلمم کجاست؟!
به نام خدای مهربونم که اگر او نبود من نیز اکنون نبودم.
سلام.می خوام یک دقیقه رو برات معنی کنم خب حاضری... یک دقیقه یعنی... یعنی یکی از ۶۰ دقیقه یک ساعت. یعنی ۶۰ ثانیه برای دوره کردن برگه امتحانی!! یعنی ۶۰ ثانیه برای اخرین چشم در چشم شدن! یعنی ۶۰ ثانیه فاصله زنده ماندن و مردن برای کودکی در حال متولد شدن. یعنی ۶۰ ثانیه فرصت برای گفتن اخرین حرف ها. یعنی ۶۰ ثانیه فرصت برای زندگی کردن. یعنی ۶۰ ثانیه فرصت برای گرفتن تصمیم های بزرگ. یعنی ۶۰ ثانیه برای در اغوش کشیدن هر انچه دوستش میداری. یعنی ۶۰ ثانیه فاصله تا ابدیت. یعنی ۶۰ ثانیه فرصت برای انجام بهترین. یعنی ۶۰ ثانیه برای حس کردن پرتوهای لذت بخش افتاب. یک دقیقه یعنی... |